سيد مرتضى مجتهدى سيستانى (مترجم: ظريف)

79

منتخب الصحيفة الرضوية (منتخب صحيفه رضويه) (فارسى)

گفتم : ما چندين هزار كيلومتر در دنيا سفر كرده‌ايم و به اماكن گوناگون وارد شده‌ايم و هيچ كجا به ما نگفتند كه ورود خارجى ممنوع است چرا شما از ورود ما جلوگيرى مىكنيد ؟ قصد ما فقط تماشاى اين محلّ است و نيّت بدى نداريم . هر چه اصرار كرديم ، فايده‌اى نداشت و از ورود ما جلوگيرى كردند . ما با ناراحتى از آن جا دور شديم و در آن حوالى رو به روى مسافرخانه‌اى لب جوى آب نشستيم « 1 » و مدّتى من به فكر فرو رفتم كه نكند در عالم حقيقتى باشد كه در اين جا نهان است و ما نمىشناسيم ؟ اگر در اينجا خبرى باشد و آنان ما را راه ندهند تا از آن آگاه شويم ، برايمان سخت حسرت‌آور و رنج‌آور است كه با آن همه زحمت ، تلاش و تحمّل رنج سفر از رسيدن به آن حقيقت محروم بمانيم . بىاختيار گريه‌ام گرفت و مدّتى گريستم . ناگهان اين فكر به ذهنم خطور كرد كه آن شخص مدفون يا امام و انسان كامل است و آن‌ها يا راست مىگويند يا دروغ مىگويند و او انسان كامل نيست ؛ اگر آن‌ها راست بگويند و به واقع او زنده است و بر همه جا احاطه دارد ، خودش مىداند كه ما به دنبال چه هدفى اين همه راه آمده‌ايم و بايد ما را دريابد و اگر آنان دروغ مىگويند ، ضرورتى ندارد به تماشاى آن جا برويم . همين طور كه اشك مىريختيم و خود را تسلّى مىدادم ، دست‌فروشى كه تعدادى آيينه ، مهر و تسبيح در دست داشت ، نزدم آمد و به انگليسى و با لهجهء شهر خودمان گفت : چرا ناراحتى ؟ سر بلند كردم و جريان را براى او گفتم كه ما براى كشف حقيقت به چندين كشور سفر كرده‌ايم و سال‌ها رياضت كشيده‌ايم و اكنون كه به اين جا آمده‌ايم ، به حرم راهمان نمىدهند . گفت : ناراحت نباش برو . راهتان مىدهند ! گفتم : الآن ما به آن جا رفتيم و راهمان ندادند . گفت : آن وقت اجازه نداشتند . من در آن لحظه فكر نكردم كه چطور آن دست‌فروش به انگليسى آن هم با لهجهء محلّى با من حرف مىزند و از كجا خبر دارد كه پيش‌تر خادمان

--> ( 1 ) . در گذشته در خيابان شيرازى ، جوى آب وجود داشت .